تبليغاتX
. . . پزشک ناخواسته
. . . پزشک ناخواسته
خدایم،...خاکم،...هم خدا و هم خاکم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 توسط محسن |
من از این راه که طی کرده ام و در آنم

سخت دلخسته و پژمرده ام و نالانم

گر چه پیغمبری عشق تو را می کردم

لیک از امروز دگر کافر و بی ایمانم

********************************

 

چقدر امشب سرد است ....

ووواوووااااییییییی ....

تنم میلرزد ...

دلم می ترسد ...

و در این میان مغز بیچاره ام مست کرده !!!

دارد می رقصد ... !!!

ببین !!! نگفته بودم شراب چشمانت کار دستم میدهد؟!!!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 توسط محسن |
ببین... !

سالها میروند ...

روزها ...

هفته ها ...

و آدم ها هم ... !

 

در این گذرگاه بی بازگشت ...

دل به رفتنی ها مسپار ...

 

ستارگانم هنوز به پلک هایت آویزانند ...

گمان کنم تا همیشه .... !

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 توسط محسن |
می دانی ...؟

قصه ی تو گفتنی نیست ...

نوشتنی نیست ...

حتی ... خواندنی هم نیست ... !

فقط ...

شبهایی که سر به صحرای غم میگذارم...

(همان صحرایی که قبلن ها دریا بود)

آرام ... در گوش آسمان ... نجوایش می کنم...

جوری که خدا هم نشنود ...

که چقدر زمزمه ی چشمانت شیرین است... \

---------------------------------------------------------------

 

بالاتر از چشم ... پایین تر از ابرو ... چسبیده به پلک ها ... ،

یادت باشد ... ،  هیچوقت نگو "ستاره ها" ...

بگو "ستارگان" ...

ستارگانی چسبیده به پلک هایت ...

بالاتر از چشم ... پایین تر از ابرو...

من ستارگان را میپرستم ...

این روزها خدا هم ستاره پرست شده است...

پیامبرش هم من !

" ای کسانی که دل به رفتنی ها بسته اید...

بخدا سوگند ... اگر خورشید را در دست راست و ماه را در آن یکی دستم بچپانید...

ذره ای از ستارگانم را نخواهم بخشید ... "

چرا که بی شک :

 

چشمه ای یافته ام ، آب حیات ...

کامل از حیث خصایا و صفات ...

من یقین کردم و پس پاک شدم...

از گمان و نظر و محتملات...

 

------------------------------

اگر چیزی از متن فوق متوجه شدید برایم بنویسید ... در قسمت نظرات !

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 توسط محسن |

خداوندا...

این تخت ها را همیشه خالی بگذار

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 توسط محسن |
نه صحرایی که در وی سر گذارُم

نه دریایی که جان دستش سپارُم

نه حالی ، نی مجالی ، نی وصالی

نه یاری کو به عشقش پر درآرُم !!!

 

سلام !

هم اکنون صدای "من" را از میان زمین و آسمان می شنوید !

چی؟

هواپیما؟

نه ! .... نه !

اشتباه نکنید !

این صدای یک "غوطه ور" است !!!

غوطه وری در زمان ! در مکان !

"او" که راهی ناکجاست ... او که مدتی است تلف شده است ... ! 

او که در عصر هدفمندی...

بی هدف شده است !

و در عین علاقمندی...

بی شعف شده است !

از وقتی "من" مُردم ... "او" آمد ...

نه ... !

از وقتی "او" آمد ... "من" مُردم ...

اویی که در میانه ی میدان جنگ و صلح...

در بهت و شک و لرزش و تردید و ترس و شوق !

با آن همه جلال و بزرگی و برتری ...

زندانی دهان "نیم بسته" ی یک صدف شده است !

مشکوکم ... مشکوکم به او ...

مشکوک تر بودم به او ...  

منتها از وقتی برایم اعتراف کرده ،

شک من به او برطرف شده است ... !

از همان وقتی که گفت:

"او" در واقع "من" بوده است ... و الحق که جانشینی خلف بوده است ! 

 

-----------------------------------------------------------------

پی نوشت : هرچه در این پست خواندید نادیده بگیرید ... همه ش مزخرف بوده است ... :(

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 توسط محسن |
سلااااااااااااااااااامممممممممممم :)

کل این پست ۷-۸ خطه ولی اثرش تا یکی دو هفته بعد از خوندن ادامه داره:

اگه یادتون باشه چند وقت پیش بازی زیبای لیمبو رو براتون گذاشتم (که تا یک ماه کاملا درگیرش شده بودم !!!)

و حالا که دم عیده و بهترین موقع برای خالی کردن فشارهای وارده ناشی از ۳ ماه امتحان پیاپی!!! یه سورپرایز استثنایی براتون دارم:

 Super meat boy ! یا بچه گوشت کوچک !!!

دارای بالاترین امتیاز ممکن برای یک بازی پلتفورمر(۱۰ از ۱۰) و اعتیاد آور که ۱۳ روز عید میخکوبتون میکنه.

این بازی انحصارا برای رایانه های شخصی تولید شده و با ورودش ، تمام بازیهای گرافیکی روز و مدعیان رو گذاشت تو جیبش.

مراحل این game علاوه بر خلاقیت بالای بکار رفته در اون(که یک سر و گردن از لیمبو بالاتر قرار میگیره) ، نیاز به عکس العمل فوق سریع از سوی بازیکن داره.

این شما و این عیدی سال ۱۳۹۱ :

دانلود

 super meat boy

۱۳۴ مگابایت ... شدیدا میرزه !

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 توسط محسن |

مرحبا الناس الذين يأتون لبلدي بلوق! (یعنی درود بر کسانی که به این بلاگ سر میزنند)

جمله کاملا از لحاظ دستوری بررسی شده . نیست که عاشق عربی بودم و هستم !!!

خلاصه یعنی سلام ! دلم براتون تنگ شده حسابییییییییییییییییییییییییییی

باور بفرمایید اگه فقط یه روز ! فقط یه روز فرصت پیدا کنم میخوام بیام یه درد نامه بنویسم از آنچه بر من و ما در این ایام نه چندن مسرت بخش و تاریک گذشت !

یا ایها الناس ! (بازم عربی !!!)

آدم (adem) به کی بگه !!!

بابا !

به خدا ما نفهمیدیم این زمستان ۹۰ چگونه گذشت !!!

ای! (ay)

ولش کنید ! حالا حالاها فرصت هست برای این گلایه ها.

همین الان که دارم مینویسم جزوات گرامی دارن بهم چشمک میزنن ! 

بیا ! از فرط درماندگی و بیچارگی دیشب رفتیم سراغ حواجه خافظ شیرازی !!!

فالی زدیم !

اینم جواب ما !!! دیگه فقط مونده بود ایشون پندمان دهند که اینگونه دادند:

 

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید*

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

 

من شعور ادبیم کلا پایینه! (همینطور مابقی شعائرم!!!)

نفهمیدم چی گفت.فکر کنم میگه تا بمیری هم آرزوی یه روز خوب به دلت می مونه.

 شما فهمیدین؟؟؟ :)

 

-----------------------------------------

*در برخی از نسخ قدیمی آمده است:

یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 توسط محسن |

نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390 توسط محسن |

***سال نو مبارک***

آقا ما پیشاپیش رفتیم پیشواز سال نو چون احتمال میدم با این وضعیت تا عید دیگه دووم نیارم :)

 

------------------------------------------------------------------

پ.ن : چرا تو ای شکسته دل خـدا خـدا نمـی کنی ؟

 خـدای چـاره ساز را چرا صدا نمی کنی ؟

 به هر لب دعــای تو فرشته بوسـه می زند

 برای دردهای بی امان چرا دعـا نمـی کنـی ؟

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1390 توسط محسن |

                                                    

 

تموم شد ... ! بالاخره این امتحانای کوفتی تموم شد :)

----------------------------------------------------------------------

پ.ن: کلیه راهنماییهای دوستان عزیز را در زمینه امتحان زیبای علوم پایه پذیرا میباشیم.

در یک کلام : "چه کنیم پاسش کنیم ؟؟؟" :(

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم بهمن 1390 توسط محسن |

بعد از مدت ها ، ۶ تاییا ، ۳ تا خوردن :)

مبارکهههههههههههههههههههههههه

 

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم بهمن 1390 توسط محسن |

از خون جوانان وطن لاله دمیده ... وز ماتم سرو قدشان سرو خمیده

 

  

"درود ایزد یکتا بر روان پاک شهیدان مظلوم راه دانش "

************************* 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 توسط محسن |

 

ریش گذاشتن امری شخصی است !

همانطور که انتخاب پوشش و خیلی چیزهای دیگر از "حقوق خدشه ناپذیر" هر انسانی هستند.

اما زمانی که همین حقوق خدشه ناپذیر حقوق دیگران را خدشه دار میکنند نمیتوان سکوت کرد.

بر هیچکس پوشیده نیست این اواخر به اسم دین و دین داری چه ستم ها که بر دین نرفته است. 

مطمئنا توهین به "هر انسانی" گرچه هم آیین ما نباشد و

 یا به میل ما نپوشد و نتراشد زیرپا گذاشتن کرامت انسانی است !

   اینها حقوق اولیه ی هر موجود دو پایی هستند ...

 شانه به شانه ی حق نفس کشیدن...

اما با تو ام !

تویی که مسلمانی "فقط" بواسطه "ریشی" که میگذاری !

و انسانی "فقط" به واسطه ی "دو" پایی که داری !

 تویی که با اتکا به مردم فریبی و چه بسا خودفریبی ...

و تملق و چاپلوسی و هزار کثافت کاری دیگر میایی و پست و مقامی را به "ناحق"

تصرف می کنی ، و در جایگاهی که برازنده ات نیست قدم میگذاری و آن را به لجن میکشی ...

و بعد با اتکا به همان ریش ظلم می کنی و نام دین را زیر سوال می بری و مشوش می کنی اذهان عمومی و خصوصی را و ترس از مجازات هم نداری بواسطه ی همان ریش !

و سنگ کتاب عزیزی را به سینه میزنی که خود، تو را مصداق بارز "و لا یزید الظالمین الا خسارا" می داند.

و دست برقضا در جامعه ای هم زندگی میکنی که مردم ریش را می بینند نه ریشه را ! نه ذات را !

و ملامت میکنی چون منی را که فقط چون ریش نمیگذارم دستم به "هیچ" جا بند نیست و میتوانی هر

چه را که سزاوارش هستی به روزم بیاوری ...

این خودفروشی است.

 خود فروش ! ...

تو خود را میفروشی به آنچه که اعتقاد نداری.

گمراه ! ...

 تو با او که در آینه می بینی هم صادق نیستی... چه آنان که صادق بودند هم هدایت نشدند...

 و آنقدر هم کم شعوری که به فکرت نمیرسد چه زندانی برای امروز و چه نکبتی برای فردایت رقم زده ای.

دو رو !

تو هم منافقی ! و ببین سرنوشت منافقین را ...

آخر کجای زمین خدا جز همانجا که ایستاده ای خریدار داری؟

در انتظار شنیدن کدام آوایی جز غرش کورکورانه ی همان بهاءمی که برایت عرعر میکنند ؟

آیا نهایت تو این است؟ انتهای تکامل تو اینجاست؟

شتاب نکن ! آسیاب نوبتی است !

تا میتوانی زوربگو... تا میتوانی حکم بران...

تا میتوانی بتاز ...

 تا میتوانی بناز... که من و ما به ناز تو جوانی داده ایم !

اما حالا که دور ، دور توست.... از من میشنوی فکر آینده را هم بکن و بخوان عاقبت ناکسان را...

"أَوَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ

مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً ... وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ"

بجنب !

قیمت سوراخ موش در حال افزایش است...

 

----------------------------------------------------------

پ.ن : تبریک با کمی تاخیر به مناسبت کسب عنوان بهترین فیلم خارجی زبان توسط فیلم "جدایی نادر از سیمین" از ۶۹مین مراسم گلدن گلوب برای اولین بار در تاریخ ایران. به امید موفقیتهای روز افزون در همه زمینه های علم و فرهنگ و صنعت ... چه بی ریش ... چه با ریش !!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 توسط محسن |

بشکن بشکنه !!!

بشکن :]

---------------------------

پ.ن : حال و روزمان در ایام امتحانات

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم دی 1390 توسط محسن |
سلام !

پکیدم !

از بس هیچی ننوشتم پکیدم :(

نوشتن دو تا چیز میخواد یکی استعداد و دیگری حس و حال که منت خدای را عزوجل هیچکدام را هم نداریم !!!

غمباد گرفتیم از بس گوشه خانه نشستیم و زل زدیم به این ساعت لعنتی که ای وای وقت درس خواندن است ! ای وای وقت غذا خوردن است ! ای وای وقت خوابیدن است ! ای وای وقت دانشگاه رفتن است ! ای وای ... ای وای ... ای وااااااااای... پس کی وقت مردن است؟

مردیم بخدا !

بدبختی آنجاست که بعضی آدمهای علاف را میبینی و به حال و روزشان غبطه میخوری که ای کاش من هم ... علاف بودم !!!

دلمان میخواهد بزنیم زیر گریه ! ... نه! ... زیر آواز :)

آواز کنیم دلتنگیهایمان را از دست این روزگار بی پدرمادر !

ای روزگار !

روزگار !!! ... کجا پرتابمان کردی؟ مرده شور ضرب دستت را ببرد، چند عرض جغرافیایی آن طرف تر که برای تو  کاری نداشت !

حتما آن روز صبحانه نخورده بودی؟ نه؟

خاک بر سرت مگر نمیدانی صبحانه چقدر "خواص ها" دارد؟

اول اینکه چاق نمیشوی  ! بعد اینکه انرژی ات برای کارهای روزانه تحلیل نمیرود تا بتوانی به اندازه کافی ضد حال بزنی خلق را !!!

پس صبحانه بخور روزگار ... بخور ! بخور و بخند به حال و روز مردمی که از ضرب دستت گلایه ها دارند !

راستی روزگار از سرنوشت خبر نداری؟ ...

کجا پرتش کردی ناقلا؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط محسن |

سال نو مبارک ... یعنی امسال دنیا تموم میشه ؟؟؟؟؟ S:

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط محسن |

رهبر کره شمالی درگذشت !

این خبر برای اهالی کشوری که رهبرشان را خدا میپنداشتند باور کردنی نبود !

آنهایی که سالها گمان میکردند با مرگ کیم جونگ ایل ... کره زمین و تمام هستی نابود خواهد شد ... ولی نشد !

و "دروغ"... اینگونه در برابر "حقیقت" زانو میزند. کم نخواهند بود کودکانی که امشب از والدین خود می پرسند: پدر ! مادر ! مگر خدا هم میمیرد ؟ (البته خدا نه به معنایی که در ادیان به کار رفته است ... منظور موجودی فراطبیعی و جاودانی است که نیروهای ویژه دارد)

این نمونه عظیمی است از "کاشت ایده در ذهن" که فرآیندی زمان بر ولی بسیار کاربردی برای سوء استفاده از انسان هاست.

جالب است بدانید مردم کره شمالی درون کشور دور افتاده ی خود ایزوله شده اند و هیچ ارتباطی با دنیای خارج ندارند...مردمی که سالی ۱ روز گوشت میخورند و حق داشتن موبایل و دوربین فیلمبرداری یا شبکه اینترنت را هم ندارند چرا که اینها جزئی از ابزار جاسوسی برای دشمن محسوب می شوند، مردم کره شمالی هیچ خبری از دنیای بیرون ندارند و تاکنون هیچ فیلم خارجی را در تلوزیونشان یا سینماهایشان ندیده اند.ورزشکاران کره شمالی قبل از اعزام به خارج از کشور و حضور در مسابقات خارجی، ابتدا در کلاسهای عقیدتی و سیاسی شرکت می کنند و بعد خانواده هایشان به گروگان گرفته میشوند تا فرزند ورزشکارشان به کره برگردد...

و اینجاست که باید به "عقل جمعی" هم شک کرد !

"بسیاری معتقد اند کیم جونگ ایل ۳ سال پیش از این مرده بود ولی شرایط کره برای اعلام این خبر مناسب نبوده است."

نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم آذر 1390 توسط محسن |
سلام دوستای گلم ایشالا که حال همتون خوبه خوبه خوبه !

ایام سوگواری امام حسین (ع) رو به همتون (شیعیان گرامی!) تسلیت عرض میکنم . ایشالا که بتونیم

استفاده کنیم ازاین چند روز . راستش من خودم درباره عاشورا چیز زیادی نمیدونم !!! والا نمیدونم!!! و بلد هم

نیستم اظهار نظر کنم . ولی چند نکته به نظرم رسید که فکر کردم بد نباشه بگم.

تا حالا فکر کردین کدامیک از اهداف اسلام با شهادت امام حسین (ع) محقق شدن و نتایج اصلی

این وقایع برای نسل ما چی بوده؟

خوب من یه چندتاشو میگم :

........

۱-تولید انواع شال و تی شرت مخصوص ماه محرم !

۲-فروش انواع آهنگ پیشواز ویژه این ماه عزیز ... !

۳-فروش انواع سلاح سرد جهت اجرای مراسم قمه زنی !!!

۴-کساد شدن بازار فروش انواع محصولات اصلاح صورت آقایان !!!

۵-تولید موزیک های رپ و پاپ و راک جهت استفاده در مراسم عزاداری نوین توسط مداحان نوظهور !!!

۶-ایجاد فرصت استراحت برای کارمندان صدا و سیما جهت بازیابی انرژی صرف شده در طول یک سال !

۷-اشتغال زایی برای داستان سرایانی که مجال عرضه ی داستانهای تخیلی خود را در ایام دیگر ندارند !!!

۸-فروش انواع مواد غذایی بی کیفیت جهت استفاده در مراسم !

۹-ایجاد انگیزه جهت تجاوز گروهی به انواع سفارت خانه ها !!!

۱۰-صرفه جویی در مصرف برق و فروش انواع چراغ نفتی و شمع بخصوص در ساعات پایانی شب دهم!!!

۱۱-ایجاد رونق در صنعت آهنگری و زنجیر سازی !

۱۲-

و....

این است ادای دین ما به کسی که جانش را در راه تحقق عدالت و برابری فدا کرد.

ولی شما درباره اهداف "حقیقی" امام حسین (ع) چه میدانید؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390 توسط محسن |

گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 توسط محسن |
گاهی آدم تو زندگیش اشتباه میکنه !

مثل همین الان ... که یادم رفت سلام کنم :)

ببخشید !

سلام به روی ماه همتون.

امروز میخوام در مورد یه پسر کوچولو صحبت کنم!

پسر کوچولویی که خیلی اشتباه میکرد ولی هیچوقت ناامید نمیشد ...

تو زندگیش کلی معما بود اما ازشون نمیترسید...

نمیترسد و همشونو حل میکرد ...

 همشونو به تنهایی حل میکرد ...

 به تنهایی حل میکرد و لذت میبرد ...

این پسر کوچولو سال ۲۰۱۰ در جهان معروف شد !!!

و همه اونو بعنوان برترین پلتفورمر سال شناختن...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390 توسط محسن |

Creator God is very powerful just does not know how to talk with his creatures*

----------------------------------------------------------

*آفریدگار، بسیار قدرتمند است، فقط نمیداند چگونه با آفریدگانش صحبت کند !

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 توسط محسن |

remembering that you are going to die is the best way i know to avoid the trap of thinking you have something to lose. you are already naked. there is no reason not to follow your heart*


 steve jobs - ۱۹۸۷

 

------------------------------------------------------------------------------------------- 

*توجه به این نکته که "خواهیم مرد" ،  بهترین راهی است که میشناسم ، برای رهایی از توهم اینکه چیزی هم برای از دست دادن وجود دارد ... دستان ما همین الان هم خالی است ... پس چرا به صدای قلبمان گوش ندهیم ...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط محسن |
نداریم !!! شانس نداریم !!! تعارف هم نداریم !!! اعصاب هم نداریم !!!سلام !

آقا ما بعد عمری اومدیم یه V-PN* بخریم !!! اونم آنلاین و با کارت اعتباری !!!

خلاصه ... رفتیم و یه جایی پیدا کردیم و خریدیم ... اونم ۲ ماهه !!! ۴۰۰۰ تومن ناقابل

حالا با هزااااار امید و آرزو نشستیم تا وصل بشه ...

ولی نمیشه... قر میاد !

دوباره تلاش می کنیم ... اما بازم...

آقا تا جایی که ما میدونیم یک سال به طور پیش فرض ۳۶۵ روز داره ... و ما تو یکی از این ۳۶۵ روز... رفتیم این بی صاحابو خریدیم...

یه ربع یا کمتر میگذره و دوستم زنگ میزنه :

-سلام محسن

=سلام چطوری.....

-فهمیدی چی شده؟

=نه؟ چی شده؟

-مخابرات همین الان تمام پورت های pptpوl2tp رو بست ...

=چی؟ منظورت چیه؟؟

-یعنی دیگه V-PN تعطیل....

 

خداااااا.....من همین الان یه دونه خریدم......! آخه اینم شد شانس؟؟؟؟ نداریم آقا !!! شانس نداریم !!! تعارف هم نداریم !!! اعصاب هم نداریم !!! ما فقط اینجا یه چیز داریم :

آزادی

 

آزادی "مسئولین" در محدود کردن "ملت" جهت هر گونه دستیابی به اطلاعات

 

www.humanrightsinitiative.org

The Right to Information is a Fundamental Human Right

The Right to Information is the key to Democracy and Development

--------------------------------------------------------------------

*برای دوستانی که اطلاع ندارن v-pn چیه باید عرض کنم v-pn یک راه ارتباطی به اینترنت بدون سانسوره ، در مناطقی که دسترسی به برخی اطلاعات آنلاین به هر دلیل امکان پذیر نیست.کاربردهای دیگری هم دارد که در اینجا مد نظر بنده نبوده

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم مهر 1390 توسط محسن |
سلام :)

شب آخر تعطیلاته و دلم ییهویی ! گرفته...

هر سال همینه ها... تکرار مکررات

این وسط دلم هوای قدیما رو کرد و رفتم سراغ چندتا ترانه قدیمی که اینو پیدا کردم...

شاهکاری از شادمهر. احتمالا گوش دادین ولی اگه نشنیدینش واقعا فوق العاده س...

تقدیم به همتون :

اگه آفتاب تو چشات خونه کنه
میتونه خورشیدو دیوونه کنه
                                    میتونه خورشیدو دیوونه کنه
میتونه تو آینه ی چشمای تو
گل شب بو موهاشو شونه کنه
                                   گل شب بو موهاشو شونه کنه

میتونه آب بشه تو نگاه تو
دل سنگه هر چی غصه و غمه...
لحظه هام ارزونی چشمای تو
از نگات هر چی بگم بازم کمه...

من و بارون تو و آفتاب شب و غم،
توی راه زندگی همسفریم،
نکنه اسیر تنهایی بشیم
آسمونیارو از یاد ببریم...

دانلود کنید از :

                        اینجا

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 توسط محسن |
در خیابان به آرامی قدم میزنم که ناگهان کودک پریشانی به سویم می آید...

قطره ای اشک گوشه ی چشمانش خشکیده است
بیشتر از ده سال ندارد...
با لباسهای پاره و سر و وضعی ژولیده
التماس میکند...
"آقا کمک کن ... آقا تو رو خدا ... مادرم مریضه...پول دوا نداریم ... آقا هشت تا بچه ایم ...آقا..."
دلم میلرزد...
دست میکنم توی جیبم و مقداری پول به او میدهم...
برایم دعا می کند و میرود...
من هم میروم روی نیمکت پارک منتظر مهدی مینشینم
قرار بود ساعت 8 بیاید همینجا اما هنوز نیامده
تلفنم را در میآروم
شماره اش را میگیرم...


-الو مهدی کجایی؟
*سلام خوبی دارم میام یه ربع دیگه اونجام

-ای بابا همیشه بدقولی میکنی یه ربع دیگه میای؟ مطمئن باشم؟
*آره آره اصلا تا ده دیقه دیگه اومدم

-راستی اون برنامه که گفتی ردیف شد؟
*آره حل شد حالا میام برات میگم

-باشه من منتظرما...نشستم همونجااااااااااآی...آآآآی....آآآآآآآی دزد...وایسااااااا...گفتم وایسا.......لعنتییییییییییی

کودکی تلفن همراهم را در یک لحظه می رباید و سوار موتورسیکلت دوستش میشود و میرود....

خوب که فکر می کنم می بینم همانی بود که لحظاتی پیش کمکش کرده بودم...
بیست دقیقه سرجایم مات و مبهوت می مانم و بعد قدم زنان به سوی خانه میروم...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم شهریور 1390 توسط محسن |

چرا دنیا باید با همه ی زیبائی ها آنقدر به گناه آلوده باشد

 که انسان مجبور شود آن را ترک گوید؟ این وسوسه ها را

برای چه آفریده ای؟ آیا این خود یک نیرنگ و وسوسه ی شیطانی

 نیست که مرا وامی دارد تا از تمام خوشی ها و لذات این جهان

 دست بشویم و برای جایی توشه بیندوزم که شاید وجود خارجی نداشته باشد؟

( لئو تولستوی )

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 توسط محسن |
 

ناخواسته در غمکده دعوت شده ایم
بی هیچ اجازه خوب یا بد شده ایم
این "قدر" که سرنوشت مان ناجور است
در پنجه ی روزگار gamepad* شده ایم!

دنیا ! ...

مکن درنگ بیش از این و با دل زارم ... بکن هر آن چه توانی که جای آن داری

-------------------------------

*  gamepad = کنترل بازیهای رایانه ای

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1390 توسط محسن |
گاهی با خودم فکر می کنم ما انسانهای قرن ۲۰ و ۲۱ چقدر زود بدنیا آمده ایم...

خیلی زود ... شاید در ابتدای تاریخ ...

سالها خواهد گذشت ... و پیشرفت های روز افزون بشر راه را برای فرار از محدودیت ها باز خواهد کرد...

قطعا نوادگان ما به تکنولوژی های سال ۲۰۱۱ خواهند خندید ... کمااینکه ما نیز به تکنولوژی های قرون گذشته با دیده تمسخر می نگریم...(صرفا بدلیل حس برتری که نسبت آن تکنولوژی ها داریم...نه بخاطر تحقیرشان... همگی میدانیم همین فناوری های از رده خارج، پایه گذار جهش های علمی بوده اند)

دور نیست زمانی که در فروشگاههای عرضه ی محصولات سلامت ، قلب و کلیه و کبد مصنوعی بفروشند !

و غیرقابل تصور نیست روزی که بجای سالها تدریس دروس بی ارزش به دانش آموزان، اطلاعات مفید توسط تکنیک های انتقال داده ها، مستقیما به سیستم مغزی آنها منتقل شود.

فرض کنید روی یک صندلی نشسته اید و مطالب کتاب زیست شناسی یا ریاضی یا فیزیک توی مغزتان دانلود میشود... !!!

چه نزدیک است روزی که بغیر از خیابانهایمان ، مسیرهای هوایی ویژه برای تردد داشته باشیم... آنهم با خودروهای پرنده ای که از سوختهای هیدروژنی یا دیگر منابع پاک استفاده می کنند....

البته این فقط برای مسافتهای کوتاه و درون شهری است ،

زمانی که بیوتکنولوژی به یاری بشر آمده و عمر انسان دهها سال افزایش یابد ،

هر کسی از این سیاره ی کسل کننده خسته خواهد شد و هوس گشت و گذار بین سیاره ای خواهد کرد!

دیدار تمدن های فرابشری ، آثار باستانی شان !!! ، اختراعاتشان ... این ها مستلزم سفرهای طولانی است

که حتی نور را هم خسته می کند ! میدانیم نزدیک ترین سیاره ی قابل سکونت در حال حاضر حدود ۲۰ سال نوری از ما فاصله دارد(Gliese 581) ...

اینجاست که میانبرهای مکانی/زمانی بین نقاط مختلف کهکشان ها ، رویاها را به واقعیت تبدیل خواهند کرد...

فکر کنید روزی برسد که بلیط سفر به سیاره ایکس را تهیه کرده اید و با خیال راحت در فرودگاه منتظرید تا فضاپیمای تفریحی از راه برسد و شما سوار شوید و سفرتان را آغاز کنید !!!

و یا روزی را تصور کنید که در نوک انگشتان فرزندتان ریز تراشه ی رادیویی کار میگذارید

تا همیشه با او در ارتباط باشید...

و یا تقویت کننده ها و تبدیل کننده های صوتی که در گوشهایمان قرار میگیرند و از لازمه های سفرهای فضایی اند ! زیرا بعید است فرکانس صدای موجودات فرازمینی در محدوده شنوایی ما باشد !

کنفرانس !

امروز روز کنفرانس است !

ولی حتی نیاز نیست از خانه خارج شوید !!!

روی مبل راحتی تان مینشینید و کلاه کنفرانس را بر سر میگذارید و ... حالا در کنفرانس هستید...آنهم بصورت نیمه مجازی !!!

دوره کنترل های سخت افزاری هم مطمئنا به پایان خواهد رسید ... کنترل تلویزیون توسط فرستنده و گیرنده ی امواج مغزی که تحت کنترل کامل شماست !!!

دلتان میخواهد فرزندتان چه شکلی باشد ؟

مشاوره های ژنتیک در سال ۳۰۱۱ به شما این امکان را خواهد داد تا همه خصوصیات او را انتخاب کنید ،

موهایش خرمایی باشد؟ چشمانش آبی باشد؟ خوش صحبت باشد؟ پرخاشگر باشد؟ سختکوش؟ پرحرف؟ باهوش؟ ورزشکار؟ یا....؟

اینها گوشه ی کوچکی از پیشرفت های قطعی انسان در صده ها و شاید هزاره های آینده است...

چه بسا بسیار فراتر از اینها...فراموش نکنید تازه در هزاره سوم به سر میبریم!!! 

چه کسی میداند بشر به کجا میرود؟

اگر جنگی رخ ندهد ، اگر بیماری مرگ آوری نسلمان را منقرض نکند ، اگر دنباله داری به زمین مان برخورد نکند و اگر تمدن های پیشرفته تر از ما نابودمان نکنند...اگر بتوانیم مکانی غیر از این سیاره برای ادامه حیاتمان بیابیم...و مهمتر از همه اگر اخلاقمان هم پا به پای فناوریهایمان رشد کند...

آنوقت شاید دور از ذهن نباشد که گونه انسان روزی به جاودانگی برسد...

ولی حیف ... چقدر زود بدنیا آمدیم... !

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 توسط محسن |
س...س...سس...سلاممممم

امروز ۲۹ تیرماهه...۳ روز بعد از اون بیست و شیشم کذایی !

سرانجام مجالی دست داد تا دمی بیاساییم ... زین حجاب جسمانی !

خدا میداند کچل شدیم از بس استرس نمره و درس و امتحان و جزوه و کتاب و مشروطی کشیدیم !

لکن شکر ایزد منان که هم اکنون در مرحله ی یُسر پس از عُسری به سر می بریم... فان وعدالله حقا !

جایتان خالی...این آخری اش را که دادیم عینهو کش تمبان از دانشکده عزیز در رفتیم و در اسرع وقت خود را به رختخواب گرامی رساندیم ... دو عدد هدفون در گوش... یک عدد پلی لیست از پیش تنظیم شده اجرا کردیم و انصافا پدر خواب را در آوردیم ... به این صورت که ورود : ۲ ظهر ... خروج : ۱ونیم صبح !!! یعنی قشنگ ۱۲ ساعت افتادیم...

خلاصه نصفه شب بیییییدارشدیم ... و اینجا بود که ناگاه ... غم عالم (زرت) ریخت روی سرمان !

امان از این غریبی...

چه کنیم حالا؟...نه درسی...نه امتحانی...نه (اجالتا) کاری...نه فیلمی...نه کتابی...عمیقا حس دلتنگی کردیم... از شما چه پنهان چند قطره اشک هم اجازه نزول خواستند که رخصتشان ندادیم... ناسلامتی مردی گفتند و اینها ...!

بعله ... اینگونه بود که کارمان به ف...س بوک (آن مدینه ی فاضله) کشید و ساعاتی در این وادی پرسه زدیم و از آنجا که بعد از مدتی حس پوچی بهمان دست داد ترک رایانه گفتیم و نشستیم برای اوغات فراغتمان برنامه بریزیم...از ورزش و گردش و آموزش و پرورش گرفته تا موزیک و فیلم و سریال و بازی و... اینها !

سرتان را درد نیاوریم ... یک برنامه نصفه نیمه ای نوشتیم و دعوت دوباره ی خواب را لبیک گفتیم که یکهویی..........دینگ.......دینگ.........پیامکی بر صفحه گوشی مان ظاهر شد...

(ادامه دارد...)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 توسط محسن |
 

۲روود

واقعا آدم یه حالی میشه وقتی میبینه همه دارن از تعطیلاتشون لذت میبرن اونوقت خودش باید درررررررس بخونه (حالا چقدم میخونه) !
ملت خنده شون میگیره وقتی وسط تیرماه بهشون میگی امتحان دارم !
مهمونا که دیگر هیچ ...
کلا وقتی سرنوشت یکیو اینجوری نوشتن سخت بشه عوضش کرد.

خسته م بخدا... دلم یه ذره بیخیالی میخواد...

دلم میخواد یه مدت به چیزی فکر نکنم ...

این بیخوابی هم امونمو بریده...یکی نیست بگه آخه الان وقتش بود بیای سراغم؟

خیلی بده وقتی امتحان داشته باشی و نیاز به تمرکز و آرامش... اما نتونی بخوابی...

۲ بامداد میری تو رختخواب ... ساعت ۲.۵ میشه... خوابت نمیبره...۳ میشه...هنوز بیداری...۴ میشه...داری غلت میخوری (غلت؟)...۴.۵ میشه...عصبی میشی...میری یه چیزی میخوری...یه کم راه میری...یکم به روزگار فحش میدی... ۵ میشه...میای تو رختخواب...خیلی خسته ای ولی امان از این سیستم رتیکولار که انگار کاملا به هم ریخته... اشکت در میاد...ساعت ۵ و نیم میشه... میزنی به سیم آخر... بلند میشی که درس بخونی... ساعت ۹ میشه ... خوبه...یه کم درس خوندی...حالا میری بخوابی...دیگه خسته ای و انتظار داری حتما خوابت ببره...اما نمیبرههههههههههه ... :(((((((((( ... بازم بلند میشی...تا ۱۱ درس میخونی...این دفعه خودبخود شات داون میشی ! ... یه خواب عمیق ... تا ۲... استرس نمیزاره بیشتر بخوابی...بلند میشی ... گیج و منگ و خسته ولی ...بازم درس... بازم ...

اینجاست که باید گفت :

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ ... به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟

البته منظور از یار همون خوابه که آدم بدجوری این روزا دلتنگش میشه... با خودم عهد میبندم از ترم آینده برای درس خوندن برنامه ریزی کنم...(از این عهدا زیاد بستم)

ولی خدایا...

یعنی امسال ۲۶ تیر میاد؟

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

عکس

ابزار رایگان وبلاگ